پاندولها
میان پوچی و تردید
معلق بودند
و تمام اجرام عالم
که گیر داده بودند:
نگو پاندول بگو آونگ!
و مارپیچها
که به کُنه اسرار
طاق نصرت می بستند
می گفتی
به گردی گوشواره ام
دل نبند
بازی کن!
پس من معلق ام
و بازی می کنم
با این روزها
زیرا تو آراسته ای
و از دیدنت
بیشتر از قبل
کروموزومهای من
عین مارپیچ
جفت می شوند
به بوسه ای چرب لب گشوده ایم
چون جوجه کرکسی
که گمان نمی کند
آنچه در گلوی هر لقمه گیر کرده
خواری مرگی فجیع باشد
بازی ماندن
با آن مایه از فریب
که در پس هر خواب
صبحگاهان
بکارت مادر و صبحانه محفوظ است
گمانم
پشت پرده، بازی رفتن، بازی نیست
بهترین
اختراع
خدا
باشد
چه ناجوانمردانه
اسب چموش هم
ارابه پهن می کشد
در خلوت ما حتی
شمع
کورسوی امید است و پارافین
که حول آن
گونه ای از بی مهرگان
حرکات ناشایست
انجام می دهد!
امروز روز مزخرفی بود
حتی اگر "شکیبایی" نمرده بود
امروز
امروز...
بیست و هشت تیرماه
چه کسی در اتاق فکر
چرتکه می اندازد؟
وقت تنگ است
تا یک کودتای ننگین
فقط یک ماه دیگر وقت باقی است
و کسی نمی داند اشرف کجاست
تا یک کودتای ننگین
فقط یک ماه دیگر وقت باقی است
و بحران آب هنوز جدی است
و بحران نفت
و بحران کوفت
و بحران زهر مار
همه چیز بیشتر از آنچه باشد جدی است
حتی پاسخ به این سوال بی ربط :
کدام آدم عاقلی عصر جمعه کار می کند؟
سیاهی قیر طلسمی است
فریبی که هر راه
تو را به خود می خواند
{اینجا خط چهارم
محل تزریق چکاوک مخصوص شعر ورم دارد}
وقتی که بچه بودم
آخر هر راه چکاوکی می خواند
هر چند هنوز هم من چکاوکی ندیده ام
اما آفتاب امروز
بر ورم قیر می تابد
و زمین با جاذبه اش
بر سقوط هر چیز اصرار می کند
تا ناودان راه آخر باشد
کم کمک بشمار
چند خط بر پیشانی من
ترمز کشیده است
تا چشم کار می کند
شهر بی یادمان
و آنگاه گنده گویانه:
تناسخ مه دود مرگ
در ریه های زایمان
که اسم رسمی اش میلاد است
ما مثل کوتوله پرسه می زنیم
و برج میلاد هم
با آن نوک تیزش
آسمان را نمی خراشد
چه صبور مانده ای
با این راز
که من دست و پا سبز می کردم
تو درد می کشیدی
اما هیچ کجا
آب از آب تکان نمی خورد
و با این اشتیاق
که بر بلور تنت
بچه گربه های نوازش
چنگال می آویزند
تو اما فارغی
از جنسیت خود
تا بچه گربه
بچه باقی بماند
وبر بالش مخمل
کنار آتش بخوابد
آرزوهای مرا خاکستر کرده ای
و هرچه بال می زند پرنده پر اشتیاق امید من
آرزوهای مرا باد دور و دورتر می برد
تا جایی که پرنده خیال تو وارد صحنه می شود
و خاکستر آرزوهای مرا دوباره به این طرف فوت می کند
و ذره های خاکستر آرزوی من
در چشم پرنده امید من فرو می رود
{که از این حالت خیلی بدش می آید}
طوری که الم شنگه به پا می کند
و دو پرنده مثل خروس به جان هم می افتند
و باز من و تو
که در این فاصله آشتی کرده ایم
شانه به شانه می ایستیم
و دعوایشان را تماشا می کنیم
تو قدت به زور به شانه ام می رسد
و من سرم را کمی خم می کنم
تا بشنوم که چه می گویی
و بچه هایی که از دور نگاه می کنند
می بینند که با انگشت نگاه تو را هدایت می کنم:
ببین چه با مزه دعوا می کنند!
تنها مانده ام
بی یاور..
به مردان بزرگ
چه بیشرمانه خیانت می شود
آنگاه که در می یابند
بادکنک های مرد کوچک
همگی حزب بادند

به تنديس شيري مي مانم
كه در انقباض ماهيچه هاي سنگي اش
خرام يك غزال، زنده مدفون است
و قلب سنگي اش
چنان براي تو مي تپد
و دل سنگش
براي تو تنگ مي شود
كه ديگر جا نمي شوي
و به ناچار دلش مي تركد
تا قطره اشكي
به التهاب برق
از مفتول نخاعش عبور كند
تا باراني باشد
بر چشم انداز بيشه هاي خاكستر
كه چكش دار بزرگ
در كاسه سنگي چشمش
نقر كرده است
من انسانم
و چنان خطیر زاده می شوم
که گفتی
تمام کائنات
از بته سبز می شود
القصه....
شازده كوچولو
مرد
و
مرد
و
مرد
تا به اينجا رسيد!