معجزه می خواستی
اما صالح ترین دروغگوی شهر
هم
سنگی نترکاند
تا شتر در آورد
حتی یکی!
از بخت شوم تو
در حجاز هم
از شتر خبری نیست
دیدی؟
ندیدی!
آب را تماما سر کشیده ایم
قطره ای نمانده
حتی برای آن شتر که نیست
حتی اگر خدا بگوید شتر من
یا من بگویم شتر ما
یا تو بگویی همان شتر که درِ خانه من خوابید!
با چتر قرمز فرود مي آيي
باران مي بارد
هزار بار گفتم مشكلت كجاست
بر بال پروانه ها كه سوار مي شوي
كلاج را محكم بگير
تيكاف نكن!
شايد بين جمعيتي كه براي ما دست تكان مي دهد
يك نفر به گرد مخمل آلرژي دارد
با چتر قرمز فرود مي آيي
باران مي بارد
من به خودم مي آيم
پروانه اي نيست
اصلا..
چون حالا فصل، فصل زمستان است
و اسفند در احتضار سرفه مي كند
باورش سخت است
كه بهار با تمام قشنگي گربه سياه اسفند است
با چتر قرمز فرود مي آيي
باران مي بارد
راديو اخبار مي گويد
بهار فصل پشم ريزان گربه هاست
اكثر مردم به كرك گربه آلرژي دارند
گربه در باغ به دنبال پروانه مي دود
و فرمان پروانه از دست خودش خارج مي شود
و تو از گناه كوچكت مبرا مي شوي
مي فهمم مشكلي نبوده..
اصلا..
چون تو با چتر قرمز فرود مي آيي؛
باران مي بارد
و من فقط خواب مي بينم
شعري آمد..
پشيمان بر گشت!
پنجه در پنجه؟
نه!
پنجه در سم
کشتی دیگر کج تر از این نمی شود
سلام عرض کردم جناب گرگ!
اجازه می دهید خنجری اختراع شود که چرت مرغوب شما را پاره کند؟
البته می توانید..
ایول..سم چپ بالا
قر بده..آه..آه..
کافی است!
دستور می دهیم پشم زائدتان را مقراض کنند
وای خدا!!
دیدی چی گفت؟
بار گرگا..
چه کنیم؟
سجده مرغوب بر آستان حضرت دوست
شیرجه بر آستان حضرت دوست!
تحرک گوسفند برای شیرجه کافی نیست
گفتیم پشم زائدتان را مقراض کنند..قبلا گفته بودم
وااااااااااای..بیا..آه..آه..
سكوت را منتقل كن!
مثل يك حلزون در باتلاق
كه با يك حلزون در باغ
صحبت نمي كند
مثل يك حلزون در جهنم
كه با يك حلزون در بهشت
يا خوشخيالانه تر :
مثل يك حلزون در بهشت
كه به يك حلزون در جهنم
دست نمي دهد
سكوت را منتقل كن!
مثل يك حلزون در كوچه سرد
كه با يك حلزون در قاب پنجره
چشمك نمي زند
سكوت را منتقل كن!
از
رگ
آبی
سینه ات
آسمان
قصه
رنگ
نمی زنم
بیا
از رگ آبی آن یکی
سینه ات
آسمان
قصه
رنگ
نمی کنم
بیا
Let Me Die a Youngman's Death
Let me die a youngman's death |
پاندولها
میان پوچی و تردید
معلق بودند
و تمام اجرام عالم
که گیر داده بودند:
نگو پاندول بگو آونگ!
و مارپیچها
که به کُنه اسرار
طاق نصرت می بستند
می گفتی
به گردی گوشواره ام
دل نبند
بازی کن!
پس من معلق ام
و بازی می کنم
با این روزها
زیرا تو آراسته ای
و از دیدنت
بیشتر از قبل
کروموزومهای من
عین مارپیچ
جفت می شوند
به بوسه ای چرب لب گشوده ایم
چون جوجه کرکسی
که گمان نمی کند
آنچه در گلوی هر لقمه گیر کرده
خواری مرگی فجیع باشد
بازی ماندن
با آن مایه از فریب
که در پس هر خواب
صبحگاهان
بکارت مادر و صبحانه محفوظ است
گمانم
پشت پرده، بازی رفتن، بازی نیست
بهترین
اختراع
خدا
باشد
چه ناجوانمردانه
اسب چموش هم
ارابه پهن می کشد
در خلوت ما حتی
شمع
کورسوی امید است و پارافین
که حول آن
گونه ای از بی مهرگان
حرکات ناشایست
انجام می دهد!
امروز روز مزخرفی بود
حتی اگر "شکیبایی" نمرده بود
امروز
امروز...
بیست و هشت تیرماه
چه کسی در اتاق فکر
چرتکه می اندازد؟
وقت تنگ است
تا یک کودتای ننگین
فقط یک ماه دیگر وقت باقی است
و کسی نمی داند اشرف کجاست
تا یک کودتای ننگین
فقط یک ماه دیگر وقت باقی است
و بحران آب هنوز جدی است
و بحران نفت
و بحران کوفت
و بحران زهر مار
همه چیز بیشتر از آنچه باشد جدی است
حتی پاسخ به این سوال بی ربط :
کدام آدم عاقلی عصر جمعه کار می کند؟
سیاهی قیر طلسمی است
فریبی که هر راه
تو را به خود می خواند
{اینجا خط چهارم
محل تزریق چکاوک مخصوص شعر ورم دارد}
وقتی که بچه بودم
آخر هر راه چکاوکی می خواند
هر چند هنوز هم من چکاوکی ندیده ام
اما آفتاب امروز
بر ورم قیر می تابد
و زمین با جاذبه اش
بر سقوط هر چیز اصرار می کند
تا ناودان راه آخر باشد
کم کمک بشمار
چند خط بر پیشانی من
ترمز کشیده است