تبليغاتX
وب نوشته هاي حميد رضا معظمي




ديروز


شيرين،

شيرين تر از شيرين

فرهاد غار نشين

بر قله هاي پا گرفته به هذيان

تيشه بر ريشه اي كه نبود


ديروز

شيرين،

شيرين تر از همه چيز

فرهاد بي شكست

از  قله اي به قله ديگر

جفتك زنان پرواز مي كند!


ديروز

شيرين،

شيرين تر از مربا

فرهاد گور كن

با موتور باد مسخره اش

صداي تيشه اش

گوش مي خراشد


فردا

شيرين،

؟؟؟؟؟ ؟؟ ؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟




+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 16:9  توسط حمید رضا معظمی  | 




من اگر بنشينم


تو اگر بنشيني


چه كسي بر مي خيزد؟


چه كسي پول در چنته ما مي ريزد؟





من اگر بر خيزم


تو اگر بر خيزي


همه بر مي خيزند


همگي پول در چنته ما مي ريزند



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 9:32  توسط حمید رضا معظمی  | 

 

 

پاندولها 

 

میان پوچی و تردید 

 

معلق بودند

 

و تمام اجرام عالم

 

که گیر داده بودند:

 

نگو پاندول بگو آونگ!

 

 

و مارپیچها

 

که به کُنه اسرار

 

طاق نصرت می بستند

 

می گفتی

 

به گردی گوشواره ام

 

دل نبند

 

بازی کن!

 

پس من معلق ام

 

و بازی می کنم

 

با این روزها

 

زیرا تو آراسته ای

 

و از دیدنت

 

بیشتر از قبل

 

کروموزومهای من

 

عین مارپیچ

 

جفت می شوند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 14:0  توسط حمید رضا معظمی  | 



زمين گرد شد

از بس دويديم

تا نقطه اول



سوراخ آسمان
 

حساب كن

چه هندسه اي دارد

وقتي كه با حسرت

نگاهش مي كني


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 8:56  توسط حمید رضا معظمی  | 



يك حلقه ابر بيكار

در آسمان آبي

"نسيم"

فوت مي كنند

بچه ها

به شمعهاي كيك تولد!

دهنت را كه كاهگل گرفته باشند

زمين هميشه بوي خاك مي دهد


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 16:36  توسط حمید رضا معظمی  | 



پووه...اشرافيت و قانون!!!


آيا هندي گاو پرستي


كه عروسي مادرش كنار خيابان بود


به همين اندازه،


احساس حلالزادگي نمي كند؟



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 19:33  توسط حمید رضا معظمی  | 



سرم كه گيج مي رود


به هر طرف


        كه به "تيرگي"


               دشنام مي فرستم


                                    كوه است!


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 12:1  توسط حمید رضا معظمی  | 

 

 

 

به بوسه ای چرب لب گشوده ایم

چون جوجه کرکسی

که گمان نمی کند

آنچه در گلوی هر لقمه گیر کرده

خواری مرگی فجیع باشد

بازی ماندن

با آن مایه از فریب

که در پس هر خواب

صبحگاهان

بکارت مادر و صبحانه محفوظ است

 

     گمانم

 پشت  پرده،  بازی رفتن، بازی نیست

           بهترین

               اختراع

                      خدا

                          باشد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 19:12  توسط حمید رضا معظمی  | 

 

 

چه ناجوانمردانه

 

اسب چموش هم

 

ارابه پهن می کشد

 

در خلوت ما حتی

 

شمع

 

کورسوی امید است و پارافین

 

که حول آن

 

گونه ای از بی مهرگان

 

حرکات ناشایست

 

انجام می دهد!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 10:8  توسط حمید رضا معظمی  | 

 

 

امروز روز مزخرفی بود

 

حتی اگر "شکیبایی" نمرده بود

 

امروز

 

امروز...

 

بیست و هشت تیرماه

 

چه کسی در اتاق فکر

 

چرتکه می اندازد؟

 

وقت تنگ است

 

تا یک کودتای ننگین

 

فقط یک ماه دیگر وقت باقی است

 

و کسی نمی داند اشرف کجاست

 

تا یک کودتای ننگین

 

فقط یک ماه دیگر وقت باقی است

 

و بحران آب هنوز جدی است

 

و بحران نفت

 

و بحران کوفت

 

و بحران زهر مار

 

همه چیز بیشتر از آنچه باشد جدی است

 

حتی پاسخ به این سوال بی ربط :

 

کدام آدم عاقلی عصر جمعه کار می کند؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:2  توسط حمید رضا معظمی  | 




عشق را با تيشه مي نويسند


فاصله را با اشك


حماسه را با خون


من تو را با بنفش و سبز نوشته ام



وقتي اولين مداد رنگي


با طعم روغن و چوب


زير دندانم اختراع مي شد


كبودي بي قرار كاغذ


با شلاق نرم نسيم


زير لب آواز تحمل مي خواند



نسيم سر آغاز طوفاني شد


كه دفتر بچگي ام را


تا به امروز ورق مي زند


و اشك سيلابي


كه نام تو را تطهير مي كند


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 9:20  توسط حمید رضا معظمی  | 

 

 

سیاهی قیر طلسمی است

 

فریبی که هر راه

 

تو را به خود می خواند

 

{اینجا خط چهارم

 

محل تزریق چکاوک مخصوص شعر ورم دارد}

 

وقتی که بچه بودم

 

آخر هر راه چکاوکی می خواند

 

هر چند هنوز هم من چکاوکی ندیده ام

 

اما آفتاب امروز

 

بر ورم قیر می تابد

 

و زمین با جاذبه اش

 

بر سقوط هر چیز اصرار می کند

 

تا ناودان راه آخر باشد

 

کم کمک بشمار

 

چند خط بر پیشانی من

 

ترمز کشیده است

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 8:51  توسط حمید رضا معظمی  | 

 

 

تا چشم کار می کند

 

شهر بی یادمان

 

و آنگاه گنده گویانه:

 

 تناسخ مه دود مرگ

 

در ریه های زایمان

 

که اسم رسمی اش میلاد است

 

ما مثل کوتوله پرسه می زنیم

 

و برج میلاد هم

 

با آن نوک تیزش

 

آسمان را نمی خراشد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:36  توسط حمید رضا معظمی  | 

 

 

چه صبور مانده ای

با این راز

که من دست و پا سبز می کردم

تو درد می کشیدی

اما هیچ کجا

آب از آب تکان نمی خورد

و با این اشتیاق

که بر بلور تنت

بچه گربه های نوازش

چنگال می آویزند

تو اما فارغی

از جنسیت خود

تا بچه گربه

بچه باقی بماند

وبر بالش مخمل

کنار آتش بخوابد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 13:16  توسط حمید رضا معظمی  | 

 

آرزوهای مرا خاکستر کرده ای

 

و هرچه بال می زند پرنده پر اشتیاق امید من

 

آرزوهای مرا باد دور و دورتر می برد

 

تا جایی که پرنده خیال تو وارد صحنه می شود

 

و خاکستر آرزوهای مرا دوباره به این طرف فوت می کند

 

و ذره های خاکستر آرزوی من

 

در چشم پرنده امید من فرو می رود

 

{که از این حالت خیلی بدش می آید}

 

طوری که الم شنگه به پا می کند

 

و دو پرنده مثل خروس به جان هم می افتند

 

و باز من و تو

 

که در این فاصله آشتی کرده ایم

 

شانه به شانه می ایستیم

 

و دعوایشان را تماشا می کنیم

 

تو قدت به زور به شانه ام می رسد

 

و من سرم را کمی خم می کنم

 

تا بشنوم که چه می گویی

 

و بچه هایی که از دور نگاه می کنند

 

می بینند که با انگشت نگاه تو را هدایت می کنم:

 

ببین چه با مزه دعوا می کنند!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 19:56  توسط حمید رضا معظمی  | 

 

 

تنها مانده ام

 

بی یاور..

 

به مردان بزرگ

 

چه بیشرمانه خیانت می شود

 

آنگاه که در می یابند

 

بادکنک های مرد کوچک

 

همگی حزب بادند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 13:13  توسط حمید رضا معظمی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 17:9  توسط حمید رضا معظمی  | 

 

 

به تنديس شيري مي مانم

 

كه در انقباض ماهيچه هاي سنگي اش

 

خرام يك غزال، زنده مدفون است

 

و قلب سنگي اش

 

چنان براي تو مي تپد

 

و دل سنگش

 

براي تو تنگ مي شود

 

كه ديگر جا نمي شوي

 

و به ناچار دلش مي تركد

 

تا قطره اشكي

 

به التهاب برق

 

از مفتول نخاعش عبور كند

 

تا باراني باشد

 

بر چشم انداز بيشه هاي خاكستر

 

كه چكش دار بزرگ

 

در كاسه سنگي چشمش

 

نقر كرده است

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 8:46  توسط حمید رضا معظمی  | 

 

 

من انسانم

و چنان خطیر زاده می شوم

که گفتی

تمام کائنات

از بته سبز می شود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 17:0  توسط حمید رضا معظمی  | 

 

 

القصه....

شازده كوچولو

مرد

 و

مرد

و

مرد

تا به اينجا رسيد!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 14:17  توسط حمید رضا معظمی  |