تبليغاتX
وب نوشته هاي حميد رضا معظمي

 

 

معجزه می خواستی

 

اما صالح ترین دروغگوی شهر

 

 هم

 

سنگی نترکاند

 

تا شتر در آورد

 

حتی یکی!

 

از بخت شوم تو

 

در حجاز هم

 

از شتر خبری نیست

 

دیدی؟

 

ندیدی!

 

آب را تماما سر کشیده ایم

 

قطره ای نمانده

 

حتی برای آن شتر که نیست

 

حتی اگر خدا بگوید شتر من

 

یا من بگویم شتر ما

 

یا تو بگویی همان شتر که درِ خانه من خوابید!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 4:16  توسط حمید رضا معظمی  | 



با چتر قرمز فرود مي آيي

باران مي بارد


هزار بار گفتم مشكلت كجاست

بر بال پروانه ها كه سوار مي شوي

كلاج را محكم بگير

تيكاف نكن!

شايد بين جمعيتي كه براي ما دست تكان مي دهد

يك نفر به گرد مخمل آلرژي دارد


با چتر قرمز فرود مي آيي

باران مي بارد

من به خودم مي آيم

پروانه اي نيست

اصلا..

چون حالا فصل، فصل زمستان است

و اسفند در احتضار سرفه مي كند

باورش سخت است

كه بهار با تمام قشنگي گربه سياه اسفند است


با چتر قرمز فرود مي آيي

باران مي بارد

راديو اخبار مي گويد

بهار فصل پشم ريزان گربه هاست

اكثر مردم به كرك گربه آلرژي دارند

گربه در باغ به دنبال پروانه مي دود

و فرمان پروانه از دست خودش خارج مي شود

و تو از گناه كوچكت مبرا مي شوي

مي فهمم مشكلي نبوده..

اصلا..

چون تو با چتر قرمز فرود مي آيي؛

باران مي بارد

و من فقط خواب مي بينم



+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 11:19  توسط حمید رضا معظمی  | 



شعري آمد..


پشيمان بر گشت!



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 12:33  توسط حمید رضا معظمی  | 

 

 

پنجه در پنجه؟

 

نه!

 

پنجه در سم

 

کشتی دیگر کج تر از این نمی شود

 

سلام عرض کردم جناب گرگ!

 

اجازه می دهید خنجری اختراع شود که چرت مرغوب شما را پاره کند؟

 

البته می توانید..

 

ایول..سم چپ بالا

 

قر بده..آه..آه..

 

کافی است!

 

دستور می دهیم پشم زائدتان را مقراض کنند

 

وای خدا!!

 

دیدی چی گفت؟

 

بار گرگا..

 

چه کنیم؟

 

سجده مرغوب بر آستان حضرت دوست

 

شیرجه بر آستان حضرت دوست!

 

تحرک گوسفند برای شیرجه کافی نیست

 

گفتیم پشم زائدتان را مقراض کنند..قبلا گفته بودم

 

وااااااااااای..بیا..آه..آه..

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 19:40  توسط حمید رضا معظمی  | 



سكوت را منتقل كن!


مثل يك حلزون در باتلاق


كه با يك حلزون در باغ


صحبت نمي كند



مثل يك حلزون در جهنم


كه با يك حلزون در بهشت


يا خوشخيالانه تر :


مثل يك حلزون در بهشت


كه به يك حلزون در جهنم


دست نمي دهد



سكوت را منتقل كن!


مثل يك حلزون در كوچه سرد


كه با يك حلزون در قاب پنجره


چشمك نمي زند


سكوت را منتقل كن!




+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 13:16  توسط حمید رضا معظمی  | 

 

 

از

 

رگ

 

آبی

 

سینه ات

 

آسمان

 

قصه

 

رنگ

 

نمی زنم

 

بیا

 

از رگ آبی آن یکی

 

سینه ات

 

آسمان

 

قصه

 

رنگ

 

نمی کنم

 

بیا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 17:32  توسط حمید رضا معظمی  | 



Let Me Die a Youngman's Death

Let me die a youngman's death
not a clean and inbetween
the sheets holywater death
not a famous-last-words
peaceful out of breath death

When I'm 73
and in constant good tumour
may I be mown down at dawn
by a bright red sports car
on my way home
from an allnight party

Or when I'm 91
with silver hair
and sitting in a barber's chair
may rival gangsters
with hamfisted tommyguns burst in
and give me a short back and insides

Or when I'm 104
and banned from the Cavern
may my mistress
catching me in bed with her daughter
and fearing for her son
cut me up into little pieces
and throw away every piece but one

Let me die a youngman's death
not a free from sin tiptoe in
candle wax and waning death
not a curtains drawn by angels borne
'what a nice way to go' death

Roger McGough

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 14:7  توسط حمید رضا معظمی  | 




چه كسي گمان مي كرد

زمين به دور خورشيد مي چرخد؟

شايد قنداق

آخرين پيله دانايي باشد

كه وقتي مي فهمي

خفقان

از قوزك

پايت

آغاز مي شود.




+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 13:1  توسط حمید رضا معظمی  | 





ديروز


شيرين،

شيرين تر از شيرين

فرهاد غار نشين

بر قله هاي پا گرفته به هذيان

تيشه بر ريشه اي كه نبود


ديروز

شيرين،

شيرين تر از همه چيز

فرهاد بي شكست

از  قله اي به قله ديگر

جفتك زنان پرواز مي كند!


ديروز

شيرين،

شيرين تر از مربا

فرهاد گور كن

با موتور باد مسخره اش

صداي تيشه اش

گوش مي خراشد


فردا

شيرين،

؟؟؟؟؟ ؟؟ ؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟




+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 16:9  توسط حمید رضا معظمی  | 




من اگر بنشينم


تو اگر بنشيني


چه كسي بر مي خيزد؟


چه كسي پول در چنته ما مي ريزد؟





من اگر بر خيزم


تو اگر بر خيزي


همه بر مي خيزند


همگي پول در چنته ما مي ريزند



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 9:32  توسط حمید رضا معظمی  | 

 

 

پاندولها 

 

میان پوچی و تردید 

 

معلق بودند

 

و تمام اجرام عالم

 

که گیر داده بودند:

 

نگو پاندول بگو آونگ!

 

 

و مارپیچها

 

که به کُنه اسرار

 

طاق نصرت می بستند

 

می گفتی

 

به گردی گوشواره ام

 

دل نبند

 

بازی کن!

 

پس من معلق ام

 

و بازی می کنم

 

با این روزها

 

زیرا تو آراسته ای

 

و از دیدنت

 

بیشتر از قبل

 

کروموزومهای من

 

عین مارپیچ

 

جفت می شوند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 14:0  توسط حمید رضا معظمی  | 



زمين گرد شد

از بس دويديم

تا نقطه اول



سوراخ آسمان
 

حساب كن

چه هندسه اي دارد

وقتي كه با حسرت

نگاهش مي كني


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 8:56  توسط حمید رضا معظمی  | 



يك حلقه ابر بيكار

در آسمان آبي

"نسيم"

فوت مي كنند

بچه ها

به شمعهاي كيك تولد!

دهنت را كه كاهگل گرفته باشند

زمين هميشه بوي خاك مي دهد


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 16:36  توسط حمید رضا معظمی  | 



پووه...اشرافيت و قانون!!!


آيا هندي گاو پرستي


كه عروسي مادرش كنار خيابان بود


به همين اندازه،


احساس حلالزادگي نمي كند؟



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 19:33  توسط حمید رضا معظمی  | 



سرم كه گيج مي رود


به هر طرف


        كه به "تيرگي"


               دشنام مي فرستم


                                    كوه است!


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 12:1  توسط حمید رضا معظمی  | 

 

 

 

به بوسه ای چرب لب گشوده ایم

چون جوجه کرکسی

که گمان نمی کند

آنچه در گلوی هر لقمه گیر کرده

خواری مرگی فجیع باشد

بازی ماندن

با آن مایه از فریب

که در پس هر خواب

صبحگاهان

بکارت مادر و صبحانه محفوظ است

 

     گمانم

 پشت  پرده،  بازی رفتن، بازی نیست

           بهترین

               اختراع

                      خدا

                          باشد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 19:12  توسط حمید رضا معظمی  | 

 

 

چه ناجوانمردانه

 

اسب چموش هم

 

ارابه پهن می کشد

 

در خلوت ما حتی

 

شمع

 

کورسوی امید است و پارافین

 

که حول آن

 

گونه ای از بی مهرگان

 

حرکات ناشایست

 

انجام می دهد!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 10:8  توسط حمید رضا معظمی  | 

 

 

امروز روز مزخرفی بود

 

حتی اگر "شکیبایی" نمرده بود

 

امروز

 

امروز...

 

بیست و هشت تیرماه

 

چه کسی در اتاق فکر

 

چرتکه می اندازد؟

 

وقت تنگ است

 

تا یک کودتای ننگین

 

فقط یک ماه دیگر وقت باقی است

 

و کسی نمی داند اشرف کجاست

 

تا یک کودتای ننگین

 

فقط یک ماه دیگر وقت باقی است

 

و بحران آب هنوز جدی است

 

و بحران نفت

 

و بحران کوفت

 

و بحران زهر مار

 

همه چیز بیشتر از آنچه باشد جدی است

 

حتی پاسخ به این سوال بی ربط :

 

کدام آدم عاقلی عصر جمعه کار می کند؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:2  توسط حمید رضا معظمی  | 




عشق را با تيشه مي نويسند


فاصله را با اشك


حماسه را با خون


من تو را با بنفش و سبز نوشته ام



وقتي اولين مداد رنگي


با طعم روغن و چوب


زير دندانم اختراع مي شد


كبودي بي قرار كاغذ


با شلاق نرم نسيم


زير لب آواز تحمل مي خواند



نسيم سر آغاز طوفاني شد


كه دفتر بچگي ام را


تا به امروز ورق مي زند


و اشك سيلابي


كه نام تو را تطهير مي كند


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 9:20  توسط حمید رضا معظمی  | 

 

 

سیاهی قیر طلسمی است

 

فریبی که هر راه

 

تو را به خود می خواند

 

{اینجا خط چهارم

 

محل تزریق چکاوک مخصوص شعر ورم دارد}

 

وقتی که بچه بودم

 

آخر هر راه چکاوکی می خواند

 

هر چند هنوز هم من چکاوکی ندیده ام

 

اما آفتاب امروز

 

بر ورم قیر می تابد

 

و زمین با جاذبه اش

 

بر سقوط هر چیز اصرار می کند

 

تا ناودان راه آخر باشد

 

کم کمک بشمار

 

چند خط بر پیشانی من

 

ترمز کشیده است

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 8:51  توسط حمید رضا معظمی  |